تبليغاتX
زندگی در پیش رو

این کافر لندهور خیکّی شیکم گنده که عصر تابستونی نشسته رو صندلی کوفتی لهستانیش لب پنجره و داره به خدا فحش میده و همش شاکیه از اینکه دنیا چقد پوچه و اصلن گنجایش ذهن بزرگش رو نداره، در حالی که پک عمیقی به سیگار برگ کوباییش میزنه و زیر بغلای بو گندوش رو میخارونه و همون موقع یه خرمگس از روی رکابی سابقا آبی رنگش بلند میشه، با شنیدن صدای خش دار یه دختر سرشو یه کم جلو میاره و از پنجره چند تا دختر حدودا 24-5 ساله رو میبینه که دارن رد میشن و ردّ نگاهش تا سر کوچه دختر صدا خش دار رو ول نمیکنه. بعد فرو میره تو صندلی کوفتی لهستانیش و با چشمای بی حالتی که برق کوچولویی توشون داره میلرزه در حالی که سیگار همونجور تو دهنش مونده خیره میشه به دیوار کاهگلی روبروی پنجره و با دست چپش چونه ی ته ریش دارش رو میخارونه...


برچسب‌ها: عشق آباد
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 17:18  توسط رضا  | 

خدایا من دارم غصّه ی چی رو میخورم؟ چرا انقد ضعیف و بدبخت شدم؟ بابا یکی بیاد اینو بکنه تو کلّه ی من که تو که Like a Stone رو به سبک خودت فهمیدی، تو که میدونی همه چی به اون سمت داره میره، چرا داری سخت میگیری؟

بنده همینجا و از همین تریبون رسما اعلام میکنم که اینجانب مصداق بارز و زنده ی همون عالم بی عملی هستم که تو ادبیات کلاسیک ما داره ورجه وورجه میکنه. همون زنبور بی عسل و اینا...
پ.ن: Like a Stone رو هر چی بیشتر گوش میکنم و با درک دست و پا شکسته به متنش نگاه میکنم چیزای بیشتری دستگیرم میشه... شایدم دارم کس میگم...


برچسب‌ها: خیلی خزعبلات
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 17:1  توسط رضا  | 

داشتم آنونس Heima سیگاروس رو نگاه میکردم (الانم نسخه ی کاملش رو دانلود کردم) که ربط زیادی داره به محل زندگی بر و بچ گروه که همون ایسلند باشه و ربط هویت به محل زندگی و تولد آدمیزاد و فلان و بهمان....
اینا رو گفتم که به اینجا برسم؛ ایران کشوریه که انواع اقوام و ملّیتها دارن توش زندگی میکنن. یه جورایی اکثر مردم یا روستا نشین هستن یا رگ و ریشه ی روستایی دارن که بیشترشون هم در دهه ی 40 در پی برنامه های اقتصادی شاه که باعث مرفه تر شدن مردم شد به شهرها سرازیر شدن. چیزی که خیلی منو اذیت میکنه مسئله کلاس و رگ و ریشه و اصل و نصب و این خزعبلاته که بدجور تو ماها ریشه دوونده. اونایی که از خانواده های اصل و نسب دار هستن که خوب خیالشون راحته و همه جا با سر بلندی میگن که اهل کجان و باباشون چیکارست و اینا. بقیه هم درگیرن و سرشون پایینه و تا یه جایی فرصتی دست میده یه هویت دروغی واس خودشون درست میکنن و حسابی حالش رو میبرن....
حال ندارم تجزیه و تحلیل کنم، حرف آخرو اوّل بزنم خیال خودمو راحت کنم:
آقا هر کی هستی از هر کجا اومدی اونی باش که باید باشی، از اونی که هستی خجالت نکش. البته یه چیزی رو هم بگم؛ صداقت هم حدی داره. یه چیزایی رو تا ازت سوال نکردن نگو و حتی تا جایی که ممکنه طفره برو. چون تو جامعه ای زندگی میکنی که همه با کلاسن و تو بی کلاسی، پس ممکنه دست بندازنت. صداقت داشته باش ولی شخصیت خودتم حفظ کن و به هیچ کس اجازه نده به حریم خصوصیت تجاوز کنه...
هیچی... ولش کنید... باز داغ کردم زدم به دشت کربلا


برچسب‌ها: قصه های شهر دیوانه
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:50  توسط رضا  | 

یادم باشه سر فرصت یه چرخ عمیق تو موزیک ایسلند بزنم. این سیگاروس وا مونده کانکتمون کرد به یه منبع به نظر فوق العاده از موزیک خاص و همچین یه جورایی!!


برچسب‌ها: هذیانهای موسیقایی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 14:24  توسط رضا  | 

کلیپ Like a Stone مال Audioslave رو دیدین؟ یه جورایی شده عصای زیر بغلم و بهم نیرو میده. نمیدونم... یه ولنگاری و بی قیدی و شخصیت خاصی تو چهره و لباسای این مردک کریس کرنل هست که منو جذب خودش میکنه...

راستی کریس یه موقعی بند Temple of the Dog رو داشته... جزو گنده های گرانج بوده...

هیچی دیگه، هممون سرازیریم به سمت اون مغاک لعنتی که اسمش مرگه و هر کاری که میکنیم، هر سگ دویی که میزنیم، همه ی زندگیمون انتظاریه برای مرگ...

I'll wait for you there
Like a stone
I'll wait for you there
Alone


برچسب‌ها: گرانج, هذیانهای موسیقایی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:27  توسط رضا  | 

چقد من خالی ام... یه حفره ی بزرگ شدم که دهنشو باز کرده و داره میبلعتم...


برچسب‌ها: خیلی خزعبلات
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 19:13  توسط رضا  | 

اونایی که میگن رضا ضعیفه و قدرت مبارزه با زندگی و این حرفا رو نداره، نمیدونن که رضا یه جایی به این نتیجه رسید که جنگیدن ارزش نداره و لباس رزمش رو در آورد. چون دلیلی واسه جنگیدن نداشت. اما شاید اشتباه کرده، نمیدونه... رضا 27 سالگی رو گذروند امّا هنوز 27 ساله نشده... شاید الان داره میشه... شایدم نه، اون دلقک وجودش دوباره یه نقشه ی جدیدی واسه دست انداختنش داره... رضا زاده شده که آلت دست باشه چون لباس رزمش رو یه جایی در آورد و انداخت کنار...

برچسب‌ها: خیلی خزعبلات
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 15:53  توسط رضا  | 

1. نه من آدم این زندگی هستم نه این زندگی منو آدم حساب میکنه. دیگه باید تصمیم نهایی رو بگیرم...
2. تا حالا انقد احساس خالی بودن و هیچ بودن داشتین که اصلا چیزی رو حس نکنین؟ جدّی میگما! البته با نیهیلیسم و پوچ گرایی اشتباه نشه، منظور من یه جور پوچی جسمیه... من انقد اونجوریم که دیگه کم کم دارم محو میشم...
3. یه موقهایی همینجور حرف میزنم و حرف میزنم بعد یهو وسطای صحبت میفهمم که دارم چرت و پرت میگم. یعنی انقد جملات مُحمل زنجیروار و علّت و معلولی پشت سر هم میان که فکر میکنم حرفام منطقیه، بعد یهو متوجه میشم که چه خبطی کردم...


برچسب‌ها: خیلی خزعبلات
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 14:28  توسط رضا  | 

روزگار خوبی رو دارم میگذرونم. با همه ی سختی ها و بالا پایینهاش.
قربون همه تون.


برچسب‌ها: رستوران نوشت
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:18  توسط رضا  | 

یه جورایی موزیک همه ی وجودم رو تسخیر کرده. عشقه، جنونه، سوداست، کوفته، مرضه، درده... هر چی که هست عاشقشم.
پ.ن: مریضِ اون کیبورد The End ام. حالا گیتار و درام و جیم موریسون اش بماند.


برچسب‌ها: هذیانهای موسیقایی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 2:15  توسط رضا  |