این کافر لندهور خیکّی شیکم گنده که عصر تابستونی نشسته رو صندلی کوفتی لهستانیش لب پنجره و داره به خدا فحش میده و همش شاکیه از اینکه دنیا چقد پوچه و اصلن گنجایش ذهن بزرگش رو نداره، در حالی که پک عمیقی به سیگار برگ کوباییش میزنه و زیر بغلای بو گندوش رو میخارونه و همون موقع یه خرمگس از روی رکابی سابقا آبی رنگش بلند میشه، با شنیدن صدای خش دار یه دختر سرشو یه کم جلو میاره و از پنجره چند تا دختر حدودا 24-5 ساله رو میبینه که دارن رد میشن و ردّ نگاهش تا سر کوچه دختر صدا خش دار رو ول نمیکنه. بعد فرو میره تو صندلی کوفتی لهستانیش و با چشمای بی حالتی که برق کوچولویی توشون داره میلرزه در حالی که سیگار همونجور تو دهنش مونده خیره میشه به دیوار کاهگلی روبروی پنجره و با دست چپش چونه ی ته ریش دارش رو میخارونه...
بنده همینجا و از همین تریبون رسما اعلام میکنم که اینجانب مصداق بارز و زنده ی همون عالم بی عملی هستم که تو ادبیات کلاسیک ما داره ورجه وورجه میکنه. همون زنبور بی عسل و اینا...
پ.ن: Like a Stone رو هر چی بیشتر گوش میکنم و با درک دست و پا شکسته به متنش نگاه میکنم چیزای بیشتری دستگیرم میشه... شایدم دارم کس میگم...
داشتم آنونس Heima سیگاروس رو نگاه میکردم (الانم نسخه ی کاملش رو دانلود کردم) که ربط زیادی داره به محل زندگی بر و بچ گروه که همون ایسلند باشه و ربط هویت به محل زندگی و تولد آدمیزاد و فلان و بهمان....
اینا رو گفتم که به اینجا برسم؛ ایران کشوریه که انواع اقوام و ملّیتها دارن توش زندگی میکنن. یه جورایی اکثر مردم یا روستا نشین هستن یا رگ و ریشه ی روستایی دارن که بیشترشون هم در دهه ی 40 در پی برنامه های اقتصادی شاه که باعث مرفه تر شدن مردم شد به شهرها سرازیر شدن. چیزی که خیلی منو اذیت میکنه مسئله کلاس و رگ و ریشه و اصل و نصب و این خزعبلاته که بدجور تو ماها ریشه دوونده. اونایی که از خانواده های اصل و نسب دار هستن که خوب خیالشون راحته و همه جا با سر بلندی میگن که اهل کجان و باباشون چیکارست و اینا. بقیه هم درگیرن و سرشون پایینه و تا یه جایی فرصتی دست میده یه هویت دروغی واس خودشون درست میکنن و حسابی حالش رو میبرن....
حال ندارم تجزیه و تحلیل کنم، حرف آخرو اوّل بزنم خیال خودمو راحت کنم:
آقا هر کی هستی از هر کجا اومدی اونی باش که باید باشی، از اونی که هستی خجالت نکش. البته یه چیزی رو هم بگم؛ صداقت هم حدی داره. یه چیزایی رو تا ازت سوال نکردن نگو و حتی تا جایی که ممکنه طفره برو. چون تو جامعه ای زندگی میکنی که همه با کلاسن و تو بی کلاسی، پس ممکنه دست بندازنت. صداقت داشته باش ولی شخصیت خودتم حفظ کن و به هیچ کس اجازه نده به حریم خصوصیت تجاوز کنه...
هیچی... ولش کنید... باز داغ کردم زدم به دشت کربلا
راستی کریس یه موقعی بند Temple of the Dog رو داشته... جزو گنده های گرانج بوده...
هیچی دیگه، هممون سرازیریم به سمت اون مغاک لعنتی که اسمش مرگه و هر کاری که میکنیم، هر سگ دویی که میزنیم، همه ی زندگیمون انتظاریه برای مرگ...
I'll wait for you there
Like a stone
I'll wait for you there
Alone
1. نه من آدم این زندگی هستم نه این زندگی منو آدم حساب میکنه. دیگه باید تصمیم نهایی رو بگیرم...
2. تا حالا انقد احساس خالی بودن و هیچ بودن داشتین که اصلا چیزی رو حس نکنین؟ جدّی میگما! البته با نیهیلیسم و پوچ گرایی اشتباه نشه، منظور من یه جور پوچی جسمیه... من انقد اونجوریم که دیگه کم کم دارم محو میشم...
3. یه موقهایی همینجور حرف میزنم و حرف میزنم بعد یهو وسطای صحبت میفهمم که دارم چرت و پرت میگم. یعنی انقد جملات مُحمل زنجیروار و علّت و معلولی پشت سر هم میان که فکر میکنم حرفام منطقیه، بعد یهو متوجه میشم که چه خبطی کردم...